مردي در روستايي در جوار يك كوه بلند زندگي مي كرد . روزي كه از زندگي در روستا خسته شده بود تصميم گرفت روستا را ترك كند و در بالاي بالاي كوه زندگي كند ، راه ، سخت و طولاني مي نمود ، او با حوصله و به آرامي بالا مي رفت .
اولين خانه خود را در دامنه اي ساخت كه از آنجا هر روز روستاي كوچك خود را نظاره مي كرد ، با كشاورزي و شكار روزگار مي گذراند و از مردم كناره گرفته بود ، سالها با آرزوي رفتن و بالاتر رفتن زندگي مي كرد و خانه هاي متعددي در راه ساخته بود ، حالا او جايي بود كه كوه ابرها را مي شكافت ، او نمي توانست قله را ببيند و همين اورا مشتاق تر مي كرد .
هواي اين منطقه سردتر بود و او روز بروز ضعيف مي شد روزي كه از راهي سخت بالا مي رفت پايش لغزيد و سرنگون شد ومدتي بيهوش بود .
وقتي چشم باز كرد دو پسر جوان را بالاي سرش ديد ، از سرو وضع آنها معلوم بود كه روستايي نيستند پرسيد :" چگونه تا اينجا بالا آمده ايد ؟ " آنها گفتند با " تله كابين " سپس به پير مرد گفتند : " با ما بيا ! " او را پس از مدتي راه پيمايي به سمت دامنه پشتي كوه بردند ، از آنجا مي شد شهري بزرگ را ديد كه تا انتهاي دشت گسترده شده است . براي اولين بار بود كه پيرمرد منزوي اين منظره را مي ديد . او كابينهاي قرمز رنگ را ديد كه همچون ماري در دامنةكوه مي خزيدند و به داخل ابرها فرو مي رفتند .
وقتي پيرمرد ازآرزوي ديرين خود براي رفتن به آن طرف ابرها صحبت كرد آن دو به او خنديدند و گفتند :" پيرمرد ! تو وقت خود را تلف كرده اي ما هر هفته به آنسوي ابرها مي رويم و ديگر برايمان ملال آور شده است ، ولي اگر با بالن به آن بالا بروي كيفش بيشتر است ، اين كابينها ديگر قديمي شده اند ، 35 سال پيش آنها را نصب كرده اند "
و اين تقريباً مقارن با زماني بود كه او ده را به قصد قله ترك كرده بود .
و سپس آنها نقطه اي رادرآسمان نشانش دادند ، بالوني بود رنگارنگ كه با نزديك تر شدنش وقار بيشتري مي يافت . آنها با هم به ايستگاه رفتند تا پير مرد براي اولين بار از ابرها گذر كند و قله را ببیندد.





