تبليغاتX
اینجا رادیوست؛ رسانه ی زندگی
 

     لطفا از سایت بنده بازدید کنید

 

              سایت ارکیده هاشمی  کلیک کنید

 

 

|+|
نوشته شده توسط ارکــــــــــــــیده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:10

                          این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل شد !!!

                              

کلیک کنید ( سایت ارکیده هاشمی)

|+|
نوشته شده توسط ارکــــــــــــــیده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 15:28

 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد :

The pilgrim’s glance fell over the table

چه سیب های قشنگی !  

!What pretty apples

حیات نشئه تنهایی است.

.Life thirsts for solitude

و میزبان پرسید:

And the host asked

قشنگ یعنی چه؟

?What is beauty

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

.Beauty means the love-enchanted definition of images-

 

و عشق ، تنها عشق

And love, only love

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

It acquaints you with the warmth of an apple

و عشق ، تنها عشق

And love, only love

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،

Carried me to the width of sorrow of lives

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

It took me to the possibility of flight

- و نوشداری اندوه؟

? Did it take to the balsam of grief-

- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

|+|
نوشته شده توسط ارکــــــــــــــیده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 18:15

مردي در روستايي در جوار يك كوه بلند زندگي مي كرد . روزي كه از زندگي در روستا خسته شده بود تصميم گرفت روستا را ترك كند و در بالاي بالاي كوه زندگي كند ،‌ راه ،  سخت و طولاني مي نمود ،‌ او با حوصله و به آرامي بالا مي رفت .

اولين خانه ‌خود را در دامنه اي ساخت كه از آنجا هر روز روستاي كوچك خود را نظاره مي كرد ، با كشاورزي و شكار روزگار مي گذراند و از مردم كناره گرفته بود ، ‌سالها با آرزوي رفتن و بالاتر رفتن زندگي مي كرد و خانه هاي متعددي در راه ساخته بود ، حالا او جايي بود كه كوه ابرها را مي شكافت ،‌ او نمي توانست قله را ببيند و همين اورا مشتاق تر مي كرد .

هواي اين منطقه سردتر بود و او روز بروز ضعيف مي شد روزي كه از راهي سخت بالا مي رفت پايش لغزيد و سرنگون شد ومدتي بيهوش بود .

وقتي چشم باز كرد دو پسر جوان را بالاي سرش ديد ،‌ از سرو وضع آنها معلوم بود كه روستايي نيستند پرسيد :‌"‌ چگونه تا اينجا بالا آمده ايد ؟ " آنها گفتند با " تله كابين " سپس به پير مرد گفتند :‌ " با ما بيا ! " او را پس از مدتي راه پيمايي به سمت دامنه ‌پشتي كوه بردند ، از آنجا مي شد شهري بزرگ را ديد كه تا انتهاي دشت گسترده شده است . براي اولين بار بود كه پيرمرد منزوي اين منظره را مي ديد . او كابينهاي قرمز رنگ را ديد كه همچون ماري در دامنة‌كوه مي خزيدند و به داخل ابرها فرو مي رفتند .

وقتي پيرمرد ازآرزوي  ديرين خود براي رفتن به آن طرف ابرها صحبت كرد آن دو به او خنديدند و گفتند :‌"‌ پيرمرد ! تو    وقت خود را تلف كرده اي ما هر هفته به آنسوي ابرها مي رويم و ديگر برايمان ملال آور شده است ،‌ ولي اگر با بالن به آن بالا بروي كيفش بيشتر است ، اين كابينها ديگر قديمي شده اند ، ‌35 سال پيش آنها را نصب كرده اند "

و اين تقريباً‌  مقارن با زماني بود كه او ده را به قصد قله ترك كرده بود .

و سپس آنها نقطه اي رادرآسمان نشانش دادند ، بالوني بود رنگارنگ كه با نزديك تر شدنش وقار بيشتري مي يافت . آنها با هم به ايستگاه رفتند تا پير مرد براي اولين بار از ابرها گذر كند و قله را ببیندد.

|+|
نوشته شده توسط ارکــــــــــــــیده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 21:9

   

 

     

 تا ۲۲ دی ماه هر روز ساعت ۱۵ الی ۱۷ با برنامه ی "پرواز گل" در شبکه ی ۲ سیما در خدمت شما هستیم ! ( جمعه ها از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ ظهر)

 

|+|
نوشته شده توسط ارکــــــــــــــیده در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 10:37